![]() |
![]() |
|
|
عبادتگاهی در حوالی شهری در حال ساخت بود و تعداد معدودی کارگر مشغول بریدن سنگ برای آن بودند. عابری برای اینکه ببیند دارند چه می سازند توقف کرد، به سوی یکی از کارگران رفت و پرسید: "چکار می کنید؟" کارگری که غمگین و جدی و حتی عصبانی به نظر می رسید، بدون آنکه نگاه خیره اش را به عابر بیندازد گفت: "مگر نمی بینی دارم سنگها را می برم؟" عابر به طرف کارگری دیگر رفت و همان سئوال را تکرار کرد. این مرد هم غمگین به نظر می رسید، اما عصبانی نبود. قلم و چکش خود را پایین گذاشت و چشم به عابر دوخت و با دلخوری و حالتی محزون گفت: "دارم نان در می آورم" و کارش را از سر گرفت. عابر به سمت سومین کارگر که نزدیک دروازه ی اصلی عبادتگاه مشغول همان کار بود رفت. او با حالتی شادمانه آواز می خواند. عابر از او هم پرسید: "دوست من چه می کنی؟" آن مرد با صدایی خوش طنین گفت: "دارم عبادتگاه می سازم"، بعد شروع به خواندن آواز کرد.
هر سه کارگر مشغول سنگ بری بودند، اما نگرش آنها به کار کاملا با هم فرق داشت. سومین کارگر، کار را به جشن و سرور مبدل کرده بود و می توانست هم کار کند و هم آواز بخواند. آنچه مهم است نحوه ی نگرش ما نسبت به کاری است که انجام می دهیم. و با تغییر نگرش و تبدیل کار به جشن و سرور، تمام محیط زندگی تغییر می کند. |
|
مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است... به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد. به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت. دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو... ابتدا در فاصلۀ 4 متری او بایست و با صدای معمولی، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصلۀ 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد. آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیۀ شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصلۀ ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید: عزیزم، شام چی داریم؟ جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: عزیزم شام چی داریم؟ و همسرش گفت: مگه کری؟! برای چهارمین بار میگم: خوراک مرغ ؟!! حقیقت به همین سادگی و صراحت است. مشکل، ممکن است آن طور که ما همیشه فکر میکنیم، در دیگران نباشد؛ شاید در خودمان باشد. |
|
آخه بابا باغت آباد منو درکم کن، نگو جلو راه واستادی آقا حرکت کن تو اینجا نشستی واسه اینکه جوابمو بدی، پایین و نیگا نکن چشم پر عذابمو ببین اگه نیازمند بودی تو هم می شدی یه کنه، ببین اسم بدشانس روی پیشونیه منه عصبانیم یه زلزله ی ده ریشتر توم، چرا اون با یقه ی بسته و ته ریش بره تو همینا می تونه جوونای ما رو پیر کنه، هر سدی یه روزی پیشش کارت گیر کنه تا که میرسه به منه بدبخت آواره، می گی الان نه باشه بعد وقت ناهاره بیا یه کاره خیری بکن توی روزت، امضاتو نمی خوام بذارم توی موزه نگو مدارکت ناقصه تو فردا بیا، همه چیز و کامل کن و بعد وردار بیار واسه استخدام دقت کن به ضابطه ها، باید داشته باشی پنچ سال سابقه کار نمی خوام داد بزنم الکی شلوغ بکنم، بگو پنچ سال و من از کجا شروع بکنم... چیه؟ فک می کنی حالا که تو پشت میزی، از ما بالاتری؟ یعنی تو گشنه نیستی؟ طوری صحبت می کنی انگار که داری، الان تراولات و می کنی پشت نویسی خیلی شده یه جوون جلوی تو ظاهر بشه، یه جوون تحصیلکرده که مسافر کشه این همه سال زحمت کشیده واسه کاری، که فردا با روی سفید بره خواستگاری دیگه خودتم می دونی اینه گفته ی عقل، باید با پول بشینی سر سفره ی عقد و توی پول چیزی به اسمه وفا گمه، گذشت وقتی که می گفتن مهم تفاهمه فقر از در بیاد تو همه چیزو خراب می کنه، بعد عشق از پنجره فرار می کنه... منو داری می بینی که از این زمونه سیرم، از همه جا بریدم و یه جوون پیرم کوله بارمو می بندم و شبونه میرم، به خاطر تو دیگه کارم تمومه بی رحم این شعر یا همون تکست و رپری به نام یاس خونده که خوب می خونه و منم کاراشو دوست دارم خواستم شعرو کامل بنویسم ولی خیلی زیاد می شد. بازم باید بگم هی آقا... سخته امید داشتن و تلاش کردن تو این آشفته بازار ولی چاره ای نیست. |
|
به آرامی آغاز به مردن می کنی، اگر سفر نکنی، اگر چیزی نخوانی، اگر به اصوات زندگی گوش ندهی، اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن می کنی، زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی، وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند. به آرامی آغاز به مردن می کنی، اگر برده عادات خود شوی، اگر همیشه از یک راه تکراری بروی، اگر روزمرگی را تغییر ندهی، اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی، یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی. تو به آرامی آغاز به مردن می کنی، اگر از شور و حرارت، از احساسات سرکش، و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارند و ضربان قلبت را تندتر می کنند، دوری کنی... تو به آرامی آغاز به مردن می کنی، اگر هنگامیکه با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آنرا عوض نکنی، اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی، اگر ورای رویاها نروی، اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یکبار در تمام زندگیت ورای مصلحت اندیشی بروی. امروز زندگی را آغاز کن! امروز مخاطره کن! امروز کاری بکن! نگذار که به آرامی بمیری... شادی را فراموش نکن! (پابلو نرودا) پ.ن. می بینم که تو پست قبلی کاستلو جون |
|
خدای اطلسی ها با تو باشد
پناه بی کسی ها با تو باشد تمام لحظه های خوبه یک عمر به جز دلواپسی ها با تو باشد سلام سلام سال نوتون مبارک. |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| *** |
دکتر شریعتی |
| اینارم می خونم |
|
دخترونه آسمان پارس P30World Forums آرشیو پیوندهای روزانه |
| دوستام |
|
میروم تا ته دشت سوشیانس زندگی مثل قماره |
|
|